نوشتن برای من تخلیه هیجانات درونی است .

نوشتن تخلیه انرژی

کانال نرگس را چک می کردم که لابه لای نوشته هایش، من را لینک داد به پیج خانم دکتری که به نظر نرگس خوب می نوشت . پست های خانم دکتر را زیر و رو می کردم که به این نتیجه رسیدم خانم دکترها هم نویسنده های خوبی هستند این چندمینشان است که سر راهم سبز می شوند و الحق و الانصاف خوب نسخه پیچیدن، خوب نوشتن را یادشان داده ؛بعد لابه لای کامنت ها رسیدم به کامنت سارا و چیزی که نوشته بود برای خانم دکتر ،رفتم پیج سارا؛ فیزیوتراپ بود و نمی دانم نویسنده بود یا دلش می خواست باشد اما از نوشته هایش معلوم بود آدم دست به قلمی است و این شد که من خواندم وخواندم وخواندم، نوشته های نرگس و خانم دکتر و سارا را که هیچ کدامشان را نمی‌شناختم، اما عجیب با کلماتشان مانوس شده بودم.

ادامه خواندن “نوشتن برای من تخلیه هیجانات درونی است .”

حرف بی ربط

حرف بی ربط

کلمه کلمه کلمه

هزار کلمه از سر وکولم بالا می رود، اما وقتی می خواهم بنویسم کم می آورم .کلمه ها با هم جُفت و جور نمی شوند، یک سرش اسفند و یک سرش قرنطینه ، آن یکی کرونا ویروس، میهمان ناخوانده و چند تا کلمه مناسبتی دیگر….

هر چقدر تقلا می کنم از اسفند برسم به تویه خانه ماندن و غم باد گرفتن و باران های سیل آسا جور در نمی آید چه کنم تجربه زیسته و نا زیسته ام می گوید اسفند، خرید، خانه تکانی، امید به آمدن بهار و …

ادامه خواندن “حرف بی ربط”

۱۰۰۰کلمه نوشتن روزانه فراموش نشود

1000کلمه عادت به نوشتن


صدای جلز و ولزش تمام ذهنم را پر کرده است . به تمام کردن ۱۰۰۰ کلمه امروزم فکر می کنم ،دست هایم روی کیبورد می رقصند و ضرب می زنند ،صدای موزیک را کم می کنم، تمرکزم را بهم می زند؛ تعداد کلمات۵۳۸ ،چاوشی تویه گوشم زمزمه می کند”چشات از صد تا غزل بهتر شد” تند تند می نویسم .چند جمله یکبار سرم را بلند می کنم و غلط های های تایپی را اصلاح می کنم چه جاهایی که به جای’ پ’ حرف ‘ژ’ زده ام .

ادامه خواندن “۱۰۰۰کلمه نوشتن روزانه فراموش نشود”

جز از کُل

جز از کل

لازم به معرفی نیست، این کتاب شناس تر از آن است که بخواهم معرفی اش کنم ،اما شاید بد نباشد تجربه و حس حالم را بعد از خواندن این کتاب با شما به اشتراک بگذارم;
جزء از کل از آن مدل کتاب هایی است که شدیداً با روحم سازگار است ،داستانی جذاب با روایتی دلچسب و ترجمه ای بی نقص باعث شده که از محدود کتاب های حجیمی باشد که تمامش را با ولع سر میکشم ;

ادامه خواندن “جز از کُل”

ماهی قرمز

ماهی قرمز

خیلی نمانده، این را هر سال از ماهی قرمزهایی می فهمم که اصغر آقا جلویِ در مغازه اش می‌فروشد. هر سال چند روز ماندهِ به عید بساطش را پهن می‌کند و جلوی مغازه اش که در آن همه چیز پیدا می‌شود ماهی قرمز هم می فروشد. گاهی گلدان سُنبل و حتا سمنو هم آنجا دارد. اما امسال با اینکه اصغر آقا ماهی آورده و سُنبل های بنفش و صورتی را درست پایین شیشه ماهی قرمزها چیده، من هنوز لباسی برای عید نخریدم.

ادامه خواندن “ماهی قرمز”