دلتنگ توام جانا هر دم که روم جایی

دلتنگی

گاهی  یک واژه ما را یاد چیز های مختلفی می اندازد ،مثل دلتنگی که  هزاران مفهوم دور و نزدیک را به ذهن متبادر می کند ،دوری ، غم و گاهی فقدان کسی  که دوستش داریم ما را دلتنگ می کند ،هیچ چیز دردناک تراز دوری نیست .فقدان کسی که دیگر نیست باعث می شود بیش از همیشه این حس را با خودت یدک بکشی . مگر می شود شب های قدر یاد  تو نبود ، مگر می‌شود غم به بغض و بغض به دلتنگی بدل نشود؛ بعد از تو  همه ی شادی ها موقت و همه دلتنگی ها ابدیست .

هرشب که دلم می گیرد به آسمان نگاه می کنم، کنار ماه ،تو را در آغوش آن ستاره روشن و پر نور می بینم ، اما امشب آسمان اینجا بی ستاره است! و من نمی دانم با این دلتنگی چه کنم !!!!

سگ ولگرد

 

سگ ولگرد

سگ ولگرد ،داستان سگی اصیل و اسکاتلندی به نام “پات” است که در شهر ورامین گم شده است و هیچ کس به او پناه  نمی دهد . نویسنده در ابتدا شرایط و پریشانی و تنهایی سگ را نشان میدهد که چگونه مردم او را از خود ترد می کنند سپس در ادامه به گذشته پات می پردازد تا دلیل این شرایط را بیان کند.بسیار واضح است که این سگ نمادی از یک انسان است. اما چه انسانی؟

ادامه خواندن “سگ ولگرد”

خورشید هر روز طلوع می کند

خورشید هر روز طلوع می کند ،باد بوی بهار را تویه خانه می کشاند ،دختر کوچکم  شعر های جدید می خواند ، حُسن یوسف ها پشت پنجرهِ حمام آفتاب می گیرند و رنگ و رویشان را جلا می دهند ،وآن بیرون  چند پرنده آواز مهربانی سر می دهند این ها را امروز بیشتر از همیشه لمس کردم…

ادامه خواندن “خورشید هر روز طلوع می کند”

تخیل، محرک قوی برای آفرینش داستانی خواندنی است .

 

آدمی یک نمودار خطی نیست که عقاید و علایقش سال های متوالی بی تغییربماند ،بی شک هر آدمی ممکن است یک جایی نظرش تغییر کند ،روحیات هم از همان دسته چیزهایی است که ، به شکل عجیبی ممکن است تغییر پیدا کند

ادامه خواندن “تخیل، محرک قوی برای آفرینش داستانی خواندنی است .”

صفحات صبحگاهی را منتشر کنیم یا نه؟؟

سحر که چشم برهم می گذاشتم حس آدمی را داشتم که دنیا را بهش داده باشند . خواب بهترین و ژرف ترین حس خوب من به این دنیاست ،آن هم بعد از ساعت ها بی خوابی؛تازه هوا روشن شده بود و خورشید هنوز رمق روشن کردن فضای اتاق را نداشت .بین خواب و بیداری و مزه مزه کردن رویا های سحرگاهی، صدایی چون کوبیدن پُتک، بیدارم کرد .نکند باز این همسایه کناری هوس تغییر دکوراسیون خانه -اش را کرده ،آخر صبح زود کدام آدم عاقلی چکش می گیرد و بکوب بکوب راه می اندازد؟!توی همین فکر ها بودم که

ادامه خواندن “صفحات صبحگاهی را منتشر کنیم یا نه؟؟”

شب آرزو ها|روایت

 

زری با چاقو فلس‌های ماهی را مثل دکمه‌های لباس از تنش جدا می‌کند، نگاهم می‌افتد به چشم‌های ماهی بخت برگشته که تا چند دقیقه دیگر باید در روغن داغ سرخ شود. چشم‌هایش به من خیره می‌ماند و من را یاد نگاه خانم همسایه می‌اندازد که نمی‌دانم چگونه همیشه حاضر است و از چشمی در ما را رصد می‌کند، حتی یک بار هم نشده نگاهِ سنگینش را موقع خروج از خانه حس نکنم.زری دکمه پاور ماشین لباس شویی را فشار می دهد ومی گوید” می دانی امشب شب آرزوهاست ! “با خودم می‌گویم شب آرزو‌ها یعنی چه !؟مگر آرزو شب و روز می شناسد،من آخرین باری که آرزو کردم نه سالم بود;

wish

ادامه خواندن “شب آرزو ها|روایت”

انتخاب رسانه درست ،پله ای رو به بالاست

محتوا و نشر آنلاین

تمام امروز داشتم به پست جدیدی که قرار است انتشار بدهم فکر می کردم ،طبق عادت هر روزه کتاب خواندم و بیشتر از آن نت گردی  کردم اما چیزهایی که از نت گردی امروز عایدم شد بیشتر از خرده روایت هایی که در اینستا خواندم و پایشان قلبی جا گذاشتم،  این پست شاهین کلانتری برایم الهام بخش بود..

ادامه خواندن “انتخاب رسانه درست ،پله ای رو به بالاست”

مرگ ستاره ای پر نور، تولد سیاه چاله ای بی رحم است.

سیاه چاله

تا حالا به سیاه چاله ها فکر کردین ؟اسم ش هم آدم را می ترساند ،اینکه جذب یک سیاهی مطلق بشوی و هیچ رجعتی هم در کار نباشد ؛ اما گاهی به سیاه چاله هایی فکرکن که لازم است هر آدمی برای خودش داشته باشد

سیاه چاله ای که ،روابط آسیب زننده را ببلعد ، آرزوهای مرده و تاریخ -گذشته را ، عکس هایی که یک عمر کمبود ها و نا کامی ها را یاد آوری می کند و تمام گذشته ای که دوست نداری دیگر تکرارشود وچیزهای آزار دهنده ای که گریزی از آن ها وجود ندارد…

گاهی باید فرصت ‘کنترل+ زد’را از آدم ها گرفت تا به ساختن آینده ای بهتر فکر کنند ،به روابطی سازنده تر بیندیشند و خودشان را پا بند گذشته و روابط نصف ونیمه نکنند .