بر بلندای خیال

بعضی ها فقط تویه چهارچوب خیال زنده می مانند ،مثل ابرهای سفید کوچولو ،تویه خیال آسمانِ تاریک؛به آدمی فکر کن که تمامِ تو ،در وجودش ته نشین شده؛یک جمله ،یک حس، یک خاطره ، کافیست برای اینکه ته نشین شده تو را سرتا سر وجودش پخش کند؛ آنوقت دیگر نمی توانی از چهارچوب و زندان وجود آدم ها فرار کنی ،چون مثل خون در وجودشان جاری می شوی ،مثل آب در گلبرگ های گل ،مثل هوا در پهنای آسمان؛
و تو نمیدانی زندان وجودِ آدم ها چقدر مخوف تر از زندان خیال است.
آدم های ته نشین شده ی وجودتان را جدی بگیرید؛بی تفاوت بودن نسبت به خاطراتی که در وجودتان ته نشین شده است باعث می شود یک روزی برای همیشه تن به اسارت بدهید.

از سری دلنوشته ها شاید خواندن این پست را دوست داشته باشید

مرگ ستاره ای پر نور، تولد سیاه چاله ای بی رحم است.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.