دلتنگ توام جانا هر دم که روم جایی

دلتنگی

گاهی  یک واژه ما را یاد چیز های مختلفی می اندازد ،مثل دلتنگی که  هزاران مفهوم دور و نزدیک را به ذهن متبادر می کند ،دوری ، غم و گاهی فقدان کسی  که دوستش داریم ما را دلتنگ می کند ،هیچ چیز دردناک تراز دوری نیست .فقدان کسی که دیگر نیست باعث می شود بیش از همیشه این حس را با خودت یدک بکشی . مگر می شود شب های قدر یاد  تو نبود ، مگر می‌شود غم به بغض و بغض به دلتنگی بدل نشود؛ بعد از تو  همه ی شادی ها موقت و همه دلتنگی ها ابدیست .

هرشب که دلم می گیرد به آسمان نگاه می کنم، کنار ماه ،تو را در آغوش آن ستاره روشن و پر نور می بینم ، اما امشب آسمان اینجا بی ستاره است! و من نمی دانم با این دلتنگی چه کنم !!!!

خورشید هر روز طلوع می کند

خورشید هر روز طلوع می کند ،باد بوی بهار را تویه خانه می کشاند ،دختر کوچکم  شعر های جدید می خواند ، حُسن یوسف ها پشت پنجرهِ حمام آفتاب می گیرند و رنگ و رویشان را جلا می دهند ،وآن بیرون  چند پرنده آواز مهربانی سر می دهند این ها را امروز بیشتر از همیشه لمس کردم…

ادامه خواندن “خورشید هر روز طلوع می کند”

تخیل، محرک قوی برای آفرینش داستانی خواندنی است .

 

آدمی یک نمودار خطی نیست که عقاید و علایقش سال های متوالی بی تغییربماند ،بی شک هر آدمی ممکن است یک جایی نظرش تغییر کند ،روحیات هم از همان دسته چیزهایی است که ، به شکل عجیبی ممکن است تغییر پیدا کند

ادامه خواندن “تخیل، محرک قوی برای آفرینش داستانی خواندنی است .”

صفحات صبحگاهی را منتشر کنیم یا نه؟؟

سحر که چشم برهم می گذاشتم حس آدمی را داشتم که دنیا را بهش داده باشند . خواب بهترین و ژرف ترین حس خوب من به این دنیاست ،آن هم بعد از ساعت ها بی خوابی؛تازه هوا روشن شده بود و خورشید هنوز رمق روشن کردن فضای اتاق را نداشت .بین خواب و بیداری و مزه مزه کردن رویا های سحرگاهی، صدایی چون کوبیدن پُتک، بیدارم کرد .نکند باز این همسایه کناری هوس تغییر دکوراسیون خانه -اش را کرده ،آخر صبح زود کدام آدم عاقلی چکش می گیرد و بکوب بکوب راه می اندازد؟!توی همین فکر ها بودم که

ادامه خواندن “صفحات صبحگاهی را منتشر کنیم یا نه؟؟”

مرگ ستاره ای پر نور، تولد سیاه چاله ای بی رحم است.

سیاه چاله

تا حالا به سیاه چاله ها فکر کردین ؟اسم ش هم آدم را می ترساند ،اینکه جذب یک سیاهی مطلق بشوی و هیچ رجعتی هم در کار نباشد ؛ اما گاهی به سیاه چاله هایی فکرکن که لازم است هر آدمی برای خودش داشته باشد

سیاه چاله ای که ،روابط آسیب زننده را ببلعد ، آرزوهای مرده و تاریخ -گذشته را ، عکس هایی که یک عمر کمبود ها و نا کامی ها را یاد آوری می کند و تمام گذشته ای که دوست نداری دیگر تکرارشود وچیزهای آزار دهنده ای که گریزی از آن ها وجود ندارد…

گاهی باید فرصت ‘کنترل+ زد’را از آدم ها گرفت تا به ساختن آینده ای بهتر فکر کنند ،به روابطی سازنده تر بیندیشند و خودشان را پا بند گذشته و روابط نصف ونیمه نکنند .

روزهای قرنطینه

هلیا گرامی
پارک

دیگر نمی دانم جوابش را چه بدهم .هر روز صبح ،چشم که باز کرد می دود پشت پنجره و هوا را برانداز می کند، انگار با همه کودکیش فرقِ هوایِ دم گرفته و آلوده زمستان را با هوای شفاف و پر از اکسیژن بهار تمیز می دهد ؛حالا با لحنی ملتمسانه تکرار می کند” امروز هوا خیلی خوبه میشه بریم پارک “

و من کم آوردم از پاسخ های شبیه به هم، از آذر ماه تا حالا نشده به اندازه انگشت های دو دست ببرمش پارک تا او مثل قدیم بین کف پوش های نرم پارک بغلطد ، و شادیش را با تاب و سرسره تقسیم کند ،یا سرد بود یا آلوده یا توأمان با هم ، آن روزها که به خاطر شیوع آنفولانزا خانه نشین شدیم بماند .حالا من هم مثل او کم آوردم از قرنطینه ،از نگاه معصومانه او برای گُریختن از چهار دیواری ،از حسرتِ او برای داشتن جوجه رنگی و آرزویش برای داشتن حیاطی به بزرگی و زیبایی حیاط پدری من …

ادامه خواندن “روزهای قرنطینه”

نوشتن برای من تخلیه هیجانات درونی است .

نوشتن تخلیه انرژی

کانال نرگس را چک می کردم که لابه لای نوشته هایش، من را لینک داد به پیج خانم دکتری که به نظر نرگس خوب می نوشت . پست های خانم دکتر را زیر و رو می کردم که به این نتیجه رسیدم خانم دکترها هم نویسنده های خوبی هستند این چندمینشان است که سر راهم سبز می شوند و الحق و الانصاف خوب نسخه پیچیدن، خوب نوشتن را یادشان داده ؛بعد لابه لای کامنت ها رسیدم به کامنت سارا و چیزی که نوشته بود برای خانم دکتر ،رفتم پیج سارا؛ فیزیوتراپ بود و نمی دانم نویسنده بود یا دلش می خواست باشد اما از نوشته هایش معلوم بود آدم دست به قلمی است و این شد که من خواندم وخواندم وخواندم، نوشته های نرگس و خانم دکتر و سارا را که هیچ کدامشان را نمی‌شناختم، اما عجیب با کلماتشان مانوس شده بودم.

ادامه خواندن “نوشتن برای من تخلیه هیجانات درونی است .”

۱۰۰۰کلمه نوشتن روزانه فراموش نشود

1000کلمه عادت به نوشتن


صدای جلز و ولزش تمام ذهنم را پر کرده است . به تمام کردن ۱۰۰۰ کلمه امروزم فکر می کنم ،دست هایم روی کیبورد می رقصند و ضرب می زنند ،صدای موزیک را کم می کنم، تمرکزم را بهم می زند؛ تعداد کلمات۵۳۸ ،چاوشی تویه گوشم زمزمه می کند”چشات از صد تا غزل بهتر شد” تند تند می نویسم .چند جمله یکبار سرم را بلند می کنم و غلط های های تایپی را اصلاح می کنم چه جاهایی که به جای’ پ’ حرف ‘ژ’ زده ام .

ادامه خواندن “۱۰۰۰کلمه نوشتن روزانه فراموش نشود”