بر بلندای خیال

بعضی ها فقط تویه چهارچوب خیال زنده می مانند ،مثل ابرهای سفید کوچولو ،تویه خیال آسمانِ تاریک؛به آدمی فکر کن که تمامِ تو ،در وجودش ته نشین شده؛یک جمله ،یک حس، یک خاطره ، کافیست برای اینکه ته نشین شده تو را سرتا سر وجودش پخش کند؛ آنوقت دیگر نمی توانی از چهارچوب و زندان وجود آدم ها فرار کنی ،چون مثل خون در وجودشان جاری می شوی ،مثل آب در گلبرگ های گل ،مثل هوا در پهنای آسمان؛ ادامه خواندن “بر بلندای خیال”

مرگ ستاره ای پر نور، تولد سیاه چاله ای بی رحم است.

سیاه چاله

تا حالا به سیاه چاله ها فکر کردین ؟اسم ش هم آدم را می ترساند ،اینکه جذب یک سیاهی مطلق بشوی و هیچ رجعتی هم در کار نباشد ؛ اما گاهی به سیاه چاله هایی فکرکن که لازم است هر آدمی برای خودش داشته باشد

سیاه چاله ای که ،روابط آسیب زننده را ببلعد ، آرزوهای مرده و تاریخ -گذشته را ، عکس هایی که یک عمر کمبود ها و نا کامی ها را یاد آوری می کند و تمام گذشته ای که دوست نداری دیگر تکرارشود وچیزهای آزار دهنده ای که گریزی از آن ها وجود ندارد…

گاهی باید فرصت ‘کنترل+ زد’را از آدم ها گرفت تا به ساختن آینده ای بهتر فکر کنند ،به روابطی سازنده تر بیندیشند و خودشان را پا بند گذشته و روابط نصف ونیمه نکنند .