تهران تا آرژانتین

لا به لای برگ های ریخته شده پارک جمشیدیه ،میان درختان پارک ملت و دست در دست تو روی پل طبیعت  قدم می زنم .از اراضی عباس آباد به سمت باغ کتاب می رویم .باغ کتاب مقصد خوبی برای ماست برای فراموشی دردهایمان…

می پرسی ساعت چند است و من از جواب دادن طفره می روم.

– هنوز مانده تا ساعت ۵

– ساعت ۵ باید آرژانتین باشم راستی نکند دیر برسم و از اتوبوس جا بمانم

ومن تویه دلم می گویم کاش دیر برسد، کاش دیر شود، کاش از همه اتوبوس ها جا بماند و ما تا ابد لا به لای برگ های زرد و نارنجی جمشیدیه چرخ بزنیم .

من گشت بزنم لا به لای برگ ها و بلوط پیدا کنم و آنوقت تو بگویی اینجا پر از سنجاب است یکی شان را الان بالای آن درخت بلوط دیدم .

جمشیدیه برای قدم زدن در پاییز خوب است ….

حالا من و تو در خیابان های خیابان انقلاب،با تردید اینکه کدام فیلم را ببینیم وارد سینما هویزه می شویم.

تو می گویی جهان با من برقص را دوست دارم من جا می مانم پشت باجه بلیط فروشی و تردید از اینکه بلیط کدام فیلم را بگیرم که بیشتر ببینمت که بیشتر حرف بزنیم .

تمام وقتی که روی آن صندلی تویه سالن سینما منتظرماندیم با خودم گفتم نکند ساعت ۵ شود و تو سوار آن اتوبوس سفید شوی و من هم قلبم را با تو راهی کنم و آب از دیده بریزم پشت مسافری که نمی دانم کی خواهد برگشت…

نکند دیر شود و ساعت ۵ از راه برسد …

حالا درون همان کافه سر خیابان فلسطین یله می شوم به سمت داخل و جای خالی تمام صندلی های کنار شیشه دهن کجی می کند و نمی دانم قهوه بخورم با پای سیب یا همان همیشگی تو.

پاییز من را یاد تمام خاطراتی می اندازند که قرار نبود باشند که قرار نبود باشند اما تو نباشی و بوی ویزاری می پیچد تویه دماغم.

با قهوه که همیشه خدا با تو سرد می شود

هوا سرد می شود و من جیب های یک بارانی مشکی را قرض می گیرم برای دست های منجمدم و پاییز کم کم از راه می رسد بدون اینکه  تو را به خاطر بیاورد و اتوبوسی که برای همیشه از ترمینال به راه می افتد و دست هایی که پشت شیشه از نگاهم دور می شود.

 

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.