خورشید هر روز طلوع می کند

خورشید هر روز طلوع می کند ،باد بوی بهار را تویه خانه می کشاند ،دختر کوچکم  شعر های جدید می خواند ، حُسن یوسف ها پشت پنجرهِ حمام آفتاب می گیرند و رنگ و رویشان را جلا می دهند ،وآن بیرون  چند پرنده آواز مهربانی سر می دهند این ها را امروز بیشتر از همیشه لمس کردم…

ادامه خواندن “خورشید هر روز طلوع می کند”

تخیل، محرک قوی برای آفرینش داستانی خواندنی است .

 

آدمی یک نمودار خطی نیست که عقاید و علایقش سال های متوالی بی تغییربماند ،بی شک هر آدمی ممکن است یک جایی نظرش تغییر کند ،روحیات هم از همان دسته چیزهایی است که ، به شکل عجیبی ممکن است تغییر پیدا کند

ادامه خواندن “تخیل، محرک قوی برای آفرینش داستانی خواندنی است .”

صفحات صبحگاهی را منتشر کنیم یا نه؟؟

سحر که چشم برهم می گذاشتم حس آدمی را داشتم که دنیا را بهش داده باشند . خواب بهترین و ژرف ترین حس خوب من به این دنیاست ،آن هم بعد از ساعت ها بی خوابی؛تازه هوا روشن شده بود و خورشید هنوز رمق روشن کردن فضای اتاق را نداشت .بین خواب و بیداری و مزه مزه کردن رویا های سحرگاهی، صدایی چون کوبیدن پُتک، بیدارم کرد .نکند باز این همسایه کناری هوس تغییر دکوراسیون خانه -اش را کرده ،آخر صبح زود کدام آدم عاقلی چکش می گیرد و بکوب بکوب راه می اندازد؟!توی همین فکر ها بودم که

ادامه خواندن “صفحات صبحگاهی را منتشر کنیم یا نه؟؟”

شب آرزو ها|روایت

 

زری با چاقو فلس‌های ماهی را مثل دکمه‌های لباس از تنش جدا می‌کند، نگاهم می‌افتد به چشم‌های ماهی بخت برگشته که تا چند دقیقه دیگر باید در روغن داغ سرخ شود. چشم‌هایش به من خیره می‌ماند و من را یاد نگاه خانم همسایه می‌اندازد که نمی‌دانم چگونه همیشه حاضر است و از چشمی در ما را رصد می‌کند، حتی یک بار هم نشده نگاهِ سنگینش را موقع خروج از خانه حس نکنم.زری دکمه پاور ماشین لباس شویی را فشار می دهد ومی گوید” می دانی امشب شب آرزوهاست ! “با خودم می‌گویم شب آرزو‌ها یعنی چه !؟مگر آرزو شب و روز می شناسد،من آخرین باری که آرزو کردم نه سالم بود;

wish

ادامه خواندن “شب آرزو ها|روایت”

انتخاب رسانه درست ،پله ای رو به بالاست

محتوا و نشر آنلاین

تمام امروز داشتم به پست جدیدی که قرار است انتشار بدهم فکر می کردم ،طبق عادت هر روزه کتاب خواندم و بیشتر از آن نت گردی  کردم اما چیزهایی که از نت گردی امروز عایدم شد بیشتر از خرده روایت هایی که در اینستا خواندم و پایشان قلبی جا گذاشتم،  این پست شاهین کلانتری برایم الهام بخش بود..

ادامه خواندن “انتخاب رسانه درست ،پله ای رو به بالاست”

مرگ ستاره ای پر نور، تولد سیاه چاله ای بی رحم است.

سیاه چاله

تا حالا به سیاه چاله ها فکر کردین ؟اسم ش هم آدم را می ترساند ،اینکه جذب یک سیاهی مطلق بشوی و هیچ رجعتی هم در کار نباشد ؛ اما گاهی به سیاه چاله هایی فکرکن که لازم است هر آدمی برای خودش داشته باشد

سیاه چاله ای که ،روابط آسیب زننده را ببلعد ، آرزوهای مرده و تاریخ -گذشته را ، عکس هایی که یک عمر کمبود ها و نا کامی ها را یاد آوری می کند و تمام گذشته ای که دوست نداری دیگر تکرارشود وچیزهای آزار دهنده ای که گریزی از آن ها وجود ندارد…

گاهی باید فرصت ‘کنترل+ زد’را از آدم ها گرفت تا به ساختن آینده ای بهتر فکر کنند ،به روابطی سازنده تر بیندیشند و خودشان را پا بند گذشته و روابط نصف ونیمه نکنند .

پدر

پدر

راننده تاکسی هر چند دقیقه یکبار موج رادیو را عوض می کرد؛گوینده خبر :”با توجه به شیوع کرونا هموطنان از سفرهای نوروزی غیر ضرور پرهیز کنند”
صدای رادیو را کم کرد ،سرش را سمت من چرخاند گفت:”دیشب پسرم پرسید ،امسال هم جایی نمی ریم؟!”
بعد با لبخند ادامه داد “نمیشه رفت ،یعنی نبایدرفت،تا بعد خدا بزرگه!”.

روزهای قرنطینه

هلیا گرامی
پارک

دیگر نمی دانم جوابش را چه بدهم .هر روز صبح ،چشم که باز کرد می دود پشت پنجره و هوا را برانداز می کند، انگار با همه کودکیش فرقِ هوایِ دم گرفته و آلوده زمستان را با هوای شفاف و پر از اکسیژن بهار تمیز می دهد ؛حالا با لحنی ملتمسانه تکرار می کند” امروز هوا خیلی خوبه میشه بریم پارک “

و من کم آوردم از پاسخ های شبیه به هم، از آذر ماه تا حالا نشده به اندازه انگشت های دو دست ببرمش پارک تا او مثل قدیم بین کف پوش های نرم پارک بغلطد ، و شادیش را با تاب و سرسره تقسیم کند ،یا سرد بود یا آلوده یا توأمان با هم ، آن روزها که به خاطر شیوع آنفولانزا خانه نشین شدیم بماند .حالا من هم مثل او کم آوردم از قرنطینه ،از نگاه معصومانه او برای گُریختن از چهار دیواری ،از حسرتِ او برای داشتن جوجه رنگی و آرزویش برای داشتن حیاطی به بزرگی و زیبایی حیاط پدری من …

ادامه خواندن “روزهای قرنطینه”