آنچه مرا نکشد قوی ترم می کند

غم

قول داده‌ام قوی باشم ودل را برای غم‌هایی که ازدورونزدیک به سویم هجوم می آورند به جای خانه ،دروازه کنم.در زمانه ای که خبر‌های بدسریعتر از خبر‌های خوب به گوشمان می رسد و آدم ها برای رساندن خبر بد از هم دیگر پیشی می گیرند، ماندن در یک غم طولانی آدم را مچاله می کند.هر چقدر سعی کنی که از فضای مجازی دور باشی، از تلویزیون از خبرهای پشت هم مرگ ، بازهم خبرها مثل سیل به زندگیت هجوم می آورند،آنوقت تو هر چقدرهم بی تفاوت باشی ،هرچقدرهم غمِ دیگران را غمِ خودت ندانی بازهم نمی توانی از خرابی که به بار می آورد چشم بپوشی چون (آدمی را آدمیت لازم است) حالا می ماند حل کردن این غم های گاهی کشنده که گمان می کنی بدتر از این نخواهد شد، یادم است چند وقت پیش که هنوز دلم را دروازه غم ها نکرده بودم و هرغمی را مثل مسافری در راه مانده اسکان می دادم فکر می کردم این غم بزرگترین غم دنیاست ،اما بعد که زخم ها روی هم بزرگ و بزرگ تر شدند و جای زخم های کوچک را پوشاندند دانستم همیشه در این دنیا بزرگتر هم هست ،و تو باید قوی شوی به اندازه غم هایی که در راه است.

 قوی شدن مثل مادر شدن است ،یک درد کشنده تو رابه این توهم می اندازد   که تو قوی شده ای دردی که با هیچ مسکنی آرام نمی شود ، ولی بعد ها     می فهمی مادر بودن از مادر شدن هم سخت تر است و هر لحظه باید   دردهای کشنده بسیاررا برای آنچه تو به زمین بخشیدی تحمل کنی .

این روز ها، روزهای غم های  کشدار و شادی های زود گذر است، مثل یک کابوس سریالی که دست از سرت بر  نمی دارد هر وقت که بیدار می شوی خدا را شکر می کنی که تمام شد اما فقط تا خواب بعدی طول می کشد؛  گاهی به این فکر می کنم که خداوند چقدر بزرگ تر از ادراک ماست، خدایی که بندگانش را بیشتر از مادرها دوست دارد خدایی که غم ها را کم می کند و شادی ها را افزون ،روزی بلاخره این غم ها  کم می شوند و آن روز زمین یک بار برای همیشه نفس راحت می کشد .

یک دیدگاه دربارهٔ «آنچه مرا نکشد قوی ترم می کند»

  1. سلام فاطمه.
    خواستم یه نوشته از وبلاگت رو برای آشنایی با سبک نوشتنت بخونم، انتخاب از روی اسم چیز مسخره‌ای شاید باشه اما خب من و این جمله‌ی نیچه خیلی با هم بودیم.
    این روزها سریال مانی هیست رو می‌دیدم توی فصل یک بود که وقتی خبری از پروفسور نبود توکیو وضعیتش خوب نبود و با ریو در حال صحبت بودن، می‌گفت وقتی بچه بودم مامانم برای کار می‌رفت بیرون و من تنها بودم خونه. وقتی نبود تنهایی می‌ترسیدم یه روز روی دیوار یه در کوچیک کشید و گفت هر وقت خیلی ترسیدی می‌تونی در رو باز کنی و من رو ببینی اما باید بدونی که فقط یک بار می‌تونی اون کار رو انجام بدی و من هنوز اون در رو باز نکردم.

    به نظرم برای دردهای زندگی یه همچین دری نیاز داریم، هر وقت احساس درد کردیم بدونیم فعلا در رو باز نکنیم احتمالا همیشه یه درد بزرگ‌تر هست.. این ترس از دردِ بزرگ‌تر دلیلی برای زندگی باشه چرا که همیشه در نیست بهش پناه ببریم.

    مغز زیادی انعطاف پذیره می‌شه زندگی رو یه درد بی پایان دید که گاهی خوشی داره یا یه شادی نامتناهی که گاهی غم داره، رشته‌ت هم که کامپیوتره کافیه بعنوان سیستم عامل روی مغز ست کنیم.

    گاهی وقت‌ها ازتبدیل شدن به آدم بعد درد مادر شدن می‌ترسم.. نوشته خوبی بود ممنون :))

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.