دلنوشته های یک زن باران ندیده

باران نام دیگر من است .من و باران عجینم و خاطراتش از کودکی با من قد کشیده . بارانی که تمام پاییز بی امان تن عریان درختان  را می شست.

باران

منچستر یونایتد و چلسی در یکی از شهرهای انگلیس بازی می کردند. باران می بارید و دو تیم از هیچ تلاشی فرو گذار نبودند و با باران و توپ در ستیز بودند.من را یاد آن روز می اندازد که تا حد مرگ با باران هم آغوش شدم.

برای منی که تمام کودکیم را در یک شهر باران خیز شمالی گذراندم باران شدید تعریف متفاوتی دارد. باران شدید به بارانی گفته می شود که هر تعللی تو را به یک موش آب کشیده تبدیل می کند .

آن روزاز دانشگاه بر می گشتم .دم غروب بود و هوا دم گرفته و سرد یک روز پاییزی، خبری از باران نبود.

وقتی رسیدم نزدیک خیابان بحجت ،آسمان رنگ باخت و به یکباره پوشیده از ابر شد.

با چشم بر هم زدنی اول غرید و بعد هم صاعقه های پی در پی ، آن روز باران نبارید بلکه آسمان مثل یک سد شکسته  فروریخت و آب بود که سر و صورت را می شست .

رهگذرها در کنار پیاده رو در پناه سقف مغازه ها منتظر تمام شدن باران ماندند اما من مثل این آدم های تازه از کویر رمیده چنان دل به باران دادم که بیا و ببین.

اولش حس خوبی بود.  مگر چه می شد آدم کمی خیس شود .اما بعد که مجبور شدم چادر خیس شده را مچاله کنم و آب هایی که مثل یک شیروانی از پیشانی و بر آمدگی بینی شره می کردند روی لب با سر آستین پاک کنم در مقابل باران کم آوردم و پناه بردم به سقف جلوی بانک .

از دیدن تصویر مچاله شده ام در آینه های بانک خجل شدم نمی دانستم حالا چه جوری خودم را به خابگاه برسانم یادم می آید وقتی دوستم در اتاق را باز کرد ولو شدم روی تخت .

سهم من از عشق بازی آن روز شد تب و لرزی که تا مدت ها خیال قدم زدن زیر باران را از سرم پراند.

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.